خـــداجـــونــــــم

باران رحمت خدا همیشه میبارد... تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم

خدایا!

 

بگذار سرنوشت هر راهی که میرود برود...  ما راهمان جداست

این ابرهای سیاه تا میتوانند ببارند...  ماچترمان خداست 

لطفا ادامه مطالب رو بخونین

این پست ثابته...نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H 

خداحافظ

سلام دوستای عزیزم

دیگه از این به بعد هیچ وقت اینجا نمیام و مطلبی نمیزارم

از همه شما ممنونم که با من همراه بودین

دوستتون دارم

خدانگهدار همتون

راستی درباره علتش هم فکر نکنین چون علت خاصی نداره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

نیم عمرت بر فنا

یک نحوی (یک دانشمند در علم نحو عرب) در کشتی بود. نحوی ملاح (کشتی ران)  را گفت: تو علم نحو خوانده ای؟

گفت: نه.

نحوی گفت: نیمه عمرت بر فنا داده ای. روز دیگر تند بادی برآمد و کشتی خواست غرق شود.

ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته ای؟

نحوی گفت: نه.

ملاح گفت: تو نیز تمام عمرت را بر فنا داده ای...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

بابت تاخیر عذر خواهی میکنم . حالا هم که خودم اومدم نمیدونم چرا قالب وبلاگم اینطور به هم ریخته!!!!

حتما درستش میکنم....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

سلام بر حسین

دانی که چرا چوب شود قسمتش آتش           بی حرمتیش برلب و دندان حسین است

دانی که چرا آب فرات هست گل آلود             شرمندگیش از لب عطشان حسین است

دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش          زیــــــــرا که خدا نیز عزادار حسین است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

سوال فرشتگان و جواب خدا ...

فرشتگان از خدا سوال کردند: توکه این قدر انسان را دوست داری چرا غم را کنارش آفریدی؟

خداوند پاسخ داد : برای اینکه این مخلوق من تا غمگین نباشد یاد خالقش نمی افتد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

شما نجار زندگی خود هستید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدنآماده میکرد. یک روز موضوع را با صاحبکار در میان گذاشت. حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیداکردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحبکار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند.اما نجار بر حرفش پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار در حالی که با تاسف با این کار موافقت میکرد از او خواست تا به عنوان آخرین کار ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.نجار در حال رودربایستی، پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او انجام گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی به ساختن خانه مشغول شدو به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از تمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو بخاطر سالهای همکاری، نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار میبرد.یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست، ما زندگی مان را میسازیم. هر روز میگذرد و ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست میروند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.

آری درست است. شما نجار زندگی خود هستید و روزها چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار بر پا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای خود درست کرده اید باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

جز از خدا از کسی نباید ترسید

شیخ بهایی می فرماید:

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست

اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است

اگر کم کار کند، میگویند تنبل است

اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند

اگر جمع کند، میگویند بخیل است

اگر ساکت و خاموش بماند، میگویند لال است

اگر زبان آوری کند، میگویند وراج است

اگر روزها روزه بدارد و شبها نماز بخواند، میگویند ریاکار است

اگر این ها را انجام ندهد میگویند کافر است

پس هرگز نباید به حرف، مدح و ثنای مردم توجه کرد و جز خدا نباید از کسی ترسید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

بارالها...

بار الهی تو نادیده میگیری و من هم نادیده میگیرم...

تو خـــطـــاهایــــم را، من عـــطـــاهایــــت را...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

تبریک

مظهر احسان و جود خالق یکتا علیست / نور بخش ماه و خورشید جهان آرا علیست

در میان کل مردان از ابتدا تا انتها / در مقام همسری، زیبنده ی زهرا علیست . . .

پ.ن:امشب شب سالگرد ازدواج من و همسر عزیزم هم هست از لحاظ تقویم قمری ... مبارکمون باشه.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

آقايان و خانوم ها در شرايط مختلف (طنز)

هنگام عبور از خيابان

خانم ها:

سمت راست را نگاه مي کنند.

سمت چپ را نگاه مي کنند .

از خيابان رد مي شوند.

 

آقايان:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

پــــَ نـــــَ پـــــَ

-          سوار تاکسی ام...میگم: آقا نگه دارین... میپرسه پیاده میشین؟؟

پـــَ..نـــَ  میخوام باد لاستیکارو چک کنم...

-          رفتم دم مغازه میگم قرص پشه دارین؟ میپرسه: واسه کشتنش میخوای؟

پـــَ..نـــَ  برای سر دردش میخوام...

-          دارم تو آپارتمان گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم... میپرسه نذریه؟

پـــَ..نـــَ  با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش

-          از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن.. میفرستم براتون؟

پـــَ..نـــَ  آپلود کن لینکش رو بده دانلود میکنیم

-          کریستف کلمب وقتی رسید به آمریکا سرش رو از پنجره کشتی کرد بیرون و از یه سرخپوست پرسید: داداش اینجا آمریکاست؟ سرخپوسته گفت:

پـــَ..نـــَ  ژاپنه ما همه چون لباس تنمون نیست از خجالت قرمز شدیم...

-          رفتم داروخونه میگم باند دارین؟ میپرسه: باند پانسمان؟

پـــَ..نـــَ  باند فرودگاه میخوام فرود میام

-          اقایی جلوی توالت عمومی میپرسه:ببخشید شما هم تو صف توالت ایستادین؟

پـــَ..نـــَ  ما سوسکیم اومدیم عیددیدنی

-          تو رستوران پیشخدمت رستوران رو صدا کردم... میگم: آقا توی سوپ من مگس افتاده؟ میپرسه: مرده؟

پـــَ..نـــَ  هنوز زندست داره شنا میکنه... صدات کردم بیای نجاتش بدی...

-          به دوستم میگم عاشق این ماشینای شاسی بلندم.. میپرسه: منظورت پرادو و رونیز و ایناست؟

پـــَ..نـــَ  منظورم کامیون و تراکتور ایناست

-          ماشین تا شیشه جمع شده یک نفر هم افتاده کنار جاده پارچه سفید روش کشیدن... میپرسه: مرده؟

پـــَ..نـــَ  تصادف خستش کرده خوابیده...

-          مریض شدم رفتم آمپول بزنم پرستاره میپرسه؟ آمپول بزنم

پـــَ..نـــَ  توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم

-          دارم روزنامه میخونم... میپرسه روزنامه میخونی؟

پـــَ..نـــَ  سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم...

-          د راز کشیدم لب استخر.. دوستم میپرسه آفتاب میگیری؟

پـــَ..نـــَ  باخورشید مسابقه گذاشتیم هرکی دیرتر بخنده برندست...

-          رفتم بچه خواهرم رو از مهدکودک بیارم... مربیش میپرسه:بچه رو میبریدش؟

پـــَ..نـــَ  همین جا میخورمش...

-          توصف عابربانک ایستادم.. میپرسه: ببخشید شما هم پول میخواین؟

پـــَ..نـــَ  خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم...

-          مگس نشسته بود رو برنج... خواهرم میپرسه: مگس رو بکشم؟

پـــَ..نـــَ  زشته برنج خالی بخوره... یه کم خورشت بریز براش...

-          به دوستم میگم: یه نفر بنزین ریخته سرش ... خودش رو تو خیابون آتیش زده...ازم میپرسه سوخت؟

پـــَ..نـــَ  یه جون گرفت رفت مرحله بعد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

بالاخره درست شد!

سلام دوستای عزیزم.... حالا میتونم نظر بدم...خوشحالم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

از دفترچه خاطرات یک پزشک

-          گلوی بچه رو که نگاه کردم. مادرش گفت:آقای دکتر گلوش چرک داره؟ گفتم:چرکش تازه میخواد شروع بشه. گفت: این بچه همیشه همینطوره...همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه.

-          یه آقایی که با سر درد اومده بود گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقهای؟گفتم:تو خونه دارویی نخوردین؟ گفت: مثلا چه دارویی؟نسخه نوشتم و گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟!!!!

-          پیرمرد گفت: همه بدنم درد میکنه غیر از آرنج دست چپم. گفتم یعنی آرنج دست چپتون درد نمیکنه؟ گفت: آرنج دست چپم خیلی دردمیکنه.

-          به خانمی گفتم باید یه آزمایش بدین. گفت: نمیدم. گفتم : چرا؟ گفت: میترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم..

-          خانمی گفت: تو آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتم عفونت داری. اما بیرون آزمایش دادم گفتن سالمی. آزمایشا رو نگاه کردم دیدم تو درمونگاه آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون...

-          خانمی گفت بچم چند روزه یبوست داره... براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد... گفتم چه شیافی براش گذاشتین: گفت استامینوفن

-          یه روز یه زن و شوهر بچشون رو آوردن مطب... گفتم چند روزه که مریضه؟ پدرش گفت: دو روزه... مادرش گفت: نه سه روزه... پدره با عصبانیت به مادرش گفت: آخه جمعه که تعطیل بود!!!!

یک آقایی با کمربند اومد مطب وقتی خواستم نسخه بنویسم گفت: آقای دکتر بی زحمت هرچی میخواین بنویسین فقط پماد ننویسین... گفتم چرا؟ گفت : آخه همه خونواده رفتن مسافرت کسی نیست برام پماد بماله!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

دردا ! دلم گرفته از روزگار امشب ، دیگر نمانده در دل صبر و قرار امشب ،

آه ! آه ای آسمان ساکت ببین دیده ترم را ، دارم بسی شکایت از کردگار امشب .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

عذر خواهی

...سلام به همه دوستان خوبم...

الان چند وقته که نمیتونم به وبلاگاتون سر بزنم و نظر بدم...

هرموقع خواستم نظر بدم مینویسه:

 "امکان درج نظر تبلیغاتی وجود نداره"

جالبه فقط توی blogfa اینجوره... بقیه جاها مثل loxblog اینجوری نیست...

اگه میدونستین مشکل از کجاست...منو راهنمایی کنین

از همتون عذر میخوام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

ویتامین های عشق برای آقایان و خانم ها

 

لطفا از اول تا آخرش رو بخونین... شاید امروز ... شاید هم درآینده به دردتون بخوره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

سخن...


امام صادق (ع):

 از خداوند بترس چنان که گویی او را میبینی، واگر تو او را نمیبینی اوتو را میبیند پس اگر گمان کنی که او تو را نمیبیند کافر شده ای و اگر میدانستی که او تو را میبیند و از تو گناهی سر زد پس به یقین او را از خوارترین ناظران خود قرار داده ای!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

تکراری اما خیلی قشنگ

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه خدا نيست؟؟؟؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! مثل اينکه صداي يه فرشتس ، بله با کي کار داري کوچولو؟
 خدا هست؟ امشب باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم . کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثي نه چندان طولاني : نه خدا خيلي دوستت داره مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا؟اين مخالف تقديره چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ، محبوب ترين مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه... کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند . دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي ...
کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

دل شکستن

**شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست**

**این شقایق با نگاه سرد هم پرپر میشود**

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

نقاشی

این نقاشی خودمه... خودم کشیدم... قشنگه؟؟؟

از روی یه تصویر کشیدم.. از ذهن خودم نیست..ولی کپی نکردم...قشنگه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

10 روش مبارزه با کچلی

این مطلب فقط جنبه طنز داره... خواهشا کسی ناراحت نشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

فعلا آخرشه...

فعلا این پست تا یه مدت پست آخرمه به یه دلایلی... دیگه حوصله مطلب ندارم...ولی دوستان خوبم شما نظراتتونو بزارین... جواب میدم

وقتی میای... صدای پاهات... از همه جاده ها میاد...

انگار نه از یه شهر دور...  که از همه دنیا مــیاد...

تا وقتیکه در وامیشه... لحظه دیدن میرسه... هرچی که جادست رو زمین... به سینه من میرسه...آااااااه

ای که تویی همه کسم     بی تو میگیره نفسم     اگه تو رو داشته باشم     به هرچی میخوام میرسم

 

وقتی تو نیستی قلبمو...... واسه کی تکرار بکنم

گل های خواب آلوده رو... واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق....... واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه............. بدون تو زنده باشه

 

ای که تویی همه کسم      بی تو میگیره نفسم     اگه تو رو داشته باشم        به هرچی میخوام میرسم

 

عزیزترین سوغاتیه           غبار پــــیــــراهـــــن تو     عمر دوباره منه     دیدن و رویـــیدن تـــــــو

نه من تو رو واسه خودم      نه از سر هوس میخوام     عمر دوباره منی    تو رو واسه نفس میخوام

 

ای که تویی همه کسم     بی تو میگیره نفسم     اگه تو رو داشته باشم     به هرچی میخوام میرسم 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

دور...دور دور....

من از او دورم ، خيلي دور،

نه قاصدك اين مسافت را تاب مي آورد و نه باد....

به او بگو دلم برايش تنگ شده،
نه مثل هميشه
 و
 نه مثل هيچكس،
 تا به حال...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

یه شعر یا شاید یه حقیقت...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

هوو

خطبه ی عقد میخواست خوانده شود که مادر عروس گفت: وای به حال داماد اگر سر دختر من هوو بیاره... امان از روزگارش در میارم؛ اما اون نمیدونست چشمان معصومی که تا دقایقی دیگر سرش هوو خواهد آمد به او خیره شده است...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

آه...

دوستم داشته باش
که تو را می خوانم ، که تو را می خواهم
دوستم داشته باش
که تویی در نگهم ، تو نوایم هستی
که تویی بال و پرم
دوستم داشته باش
چون تو را می یابم ، آســــــــمان فرش من است
رود ســـــــرمست من است
من تو را می جویم ، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم
شــــادم از این پویش ، مستم از این خواهش
گر دمی بی تو شوم
آن دم گرم مرا ، بازدم شاید ســرد
آه اگر پلک زنم
نکند محو شوی
آه اگر گریه کنم
نکند پرده ی اشک ، نقش زیبایت را اندکی تیره کند
از رهی می ترسم ، که تو همراه نباشی با من
از شبی در خوفم ، که صدایت برود ، دور شود از گوشم
آه ، آن شب نرسد
یا اگر خواست رسید ، من به آن شب نرسم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

قابل توجه خانما......

 
هميشه خانم ها به امر شريف «شرط و شروط تعيين کردن» مشغولن.
ولي حالا وقتشه که ما مردها هم تکليف خودمون رو روشن  کنيم   خانوما توجه کنن   :    اينها قانون هاي ما هستن؛    توجه بفرماييد که همه قانون ها شماره «1» هستن!  
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

ماه آسمان

دختر نگاهی به آسمان انداخت یادش آمد روز ازدواجشان را، به هم قول داده بودند تا ماه در آسمان است زندگیشان پایدار باشد. پسرک هم به قول خود عمل کرده چرا که الان 14 روز است که از ازدواج آنها میگذرد و ماهی در آسمان پدیدار نیست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

نظر و صحبت از آن همه است

وقتی آقا داماد در جواب پدر عروس گفت: ماشین و خانه و شغل دارم، وقتی در جواب مادر عروس گفت:از گل نازکتر بهش نمیگم، وقتی در جواب عروس خانم برای انگیزه ازدواج گفت: تو زیبا و نجیبی، همه گفتند: این داماد ماست ... برای ماست... مال خود ماست. اما آن روز پدر داماد فراموش کرد که بگویدفرزندم معتاد است. حالا که دیگه کار از کار گذشته چون زیبایی نمونده... چون خونه و ماشین و شغل دود شده... چون به جای گل دیگه جای مشته یه جای کبود کبود...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط A.H  | 

مطالب قدیمی‌تر